غزل عاشورایی
چهارشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۳، ۰۸:۲۷ ق.ظ
بایادعطش در غزلم همهمه افتاد
شعرم پروبالی زد و درعلقمه افتاد
درحیرتم ای آب که آنروز چگونه
چشم تو به چشمان بنی فاطمه افتاد
بعداز لب خشکیده ات ای چشمه ی پاکی
زمزم چه شنیده است که از زمزمه افتاد
نزدیکی گودال زنی خسته زمین خورد
حیدرمددی کن . نکند فاطمه افتاد
سخت است تماشای سر و دشنه برادر !
حق داشت اگر خواهر تو این همه افتاد
آنها که شنیدند یدالله بدانند
این دست علی بود که درعلقمه افتاد
ازقافیه این شعرکم آورد ولی شکر
شور تو در این روضه همین یک نمه افتاد
دوبیتی
توچشمونش غم دنیاس فردا
میون لشکری تنهاس فردا فردا
الهی مادرش زهرا نبینه
سرپیراهنش دعواس فردا
- ۹۳/۰۱/۲۰
بسیار خوب و دلنشین
التماس دعا