روشن
در من چراغ شعر غریبانه روشن است
تا روشن است شعر من این خانه روشن است
از بس غزاله ی غزلم با تو گشته است
هر شب دلم شبیه پریخانه روشن است
چشم تو چرخ می زند و مست می کند
پیمانه روشن است که میخانه روشن است
شکر خدا به گریه ی مستانه تا سحر
یک آسمان ستاره در این خانه روشن است
با کورسوی عقل به بیراهه می رویم
تکلیف ما و این دل دیوانه روشن است
دل ها اگر به خال لبت می شوند اسیر
پیدا نبود دام ولی دانه روشن است
نازم به عاشقیّ که سحر شمع ِ آفتاب
چشمش به آتش پرِ پروانه روشن است
زاهد خموشباش که در دست تاک ها
انگور مثل سُبحه ی صد دانه روشن است
با این همه خرابی دل های عاشقان
یا عشق از تو این همه ویرانه روشن است
گاهی دو مصرع از غزلت را حواله کن
عُرفی دل "خروش" به بیعانه روشن است
#عباس_شاه_زیدی
#خروش
#سبک_اصفهانی
#عرفی_شیرازی
این غزل من استقبالی است از غزل حضرت عرفی شیرازی با مطلع:
از نورِ یارِ چون نفسم خانه روشن است
بیرون برید شمع که کاشانه روشن است
- ۰۲/۰۳/۲۰