غزل
از تمامی ، گوشه ی نصف جهان افتاده ایم
ما بهاریم و در آغوش خزان افتاده ایم
روزگار قدردانان سخن افسانه شد
از بد قسمت در این دور و زمان افتاده ایم
خلق گاه از اصل می افتند و گاه از اسب و ما
نه از این افتاده ایم و نه از آن افتاده ایم
زودتر از ما سبکباران معنی می رسند
از گرانی آخر این کاروان افتاده ایم
سر کشیدند از سبک مغزی چرا ؟ روشن نشد
ما که بر سرها شبیه سایبان افتاده ایم
یا غنی گفتیم و مفتون " غنی" بودیم ، اگر
گوشه ی کشمیر عزلت بی نشان افتاده ایم
این که در من می دمد هر روز مضمون های ناب
روح خاقانی است ، دنبال همان افتاده ایم
تابِ ما را ابر " مُدّ ظلّهٌ العالی " نداشت
بسکه چون باران ز چشم آسمان افتاده ایم
عیب ما این است در چشمان خیلی ها ، چرا؟
چون سخن روی زبان دیگران افتاده ایم
حال ما را از پل خواجو بپرس این روزها
از نفس چون #زنده_رود اصفهان افتادیم
نیست دست ما "خروش" این بیقراری های ما
مثل موج از این کران تا آن کران افتاده ایم
#عباس_شاه_زیدی
#خروش_ اصفهانی
- ۰۰/۱۲/۰۳