جهانم تأمل بر انگیز بود
جهانی پر از رنگ پائیز بود
من از کودکی هم ندارم به یاد
که بر قامتم رخت پرهیز بود
فشردم چو جان شیشه را در بغل
ولی محتسب آخرش تیز بود
به جز محتسب زاهد دین فروش
یکی تند بود و یکی تیز بود
برای حذر از تو ای عشق، عقل
دلیلی که آورد ناچیز بود
یکی مولوی را به هم ریخت باز
گمان می کنم شمس تبریز بود
کسی که خودم شاعرش کرده ام
برای خودم مدعی نیز بود
تهی بود دستم ولی شکرِ عشق
که خورجینم از شعر سرریز بود
چهل سال اگر در غزل سوختم
تب اصفهان غزل خیز بود
به خود آمدم آخرِ این غزل
از ایمان من کفر لبریز بود
عباس شاه زیدی
خروش اصفهانی
- ۱ نظر
- ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۲۶