من جهانی بودم و نصف جهان جای من است
نیم قرنی هست این زنجیر بر پای من است
اینکه بیرون می زند از سینه گاهی مصرعی
ناله ی مسعود سعدِ قلعه ی نای من است
اینکه می تابد درون سینه ام شمعی هنوز
محض خاکستر نشینی های شب های من است
عاشق مسعود سعدم عاشق خاقانی ام
هر کسی حبسیه ای گفته است همتای من است
با که بنشینم در این زندان ؟ که حتی باد هم
از خبر چینان دست آموز اعدای من است
از کمال همنشینی های سبک اصفهان
آخرش چاه مُغول یک روز مآوای من است
بردمش اما کسی حتی گرو هم برنداشت
این ردایی را که بر تشریف بالای من است
چار باغ بی بهار اصفهان مال شما
چار داغ شعله ور در جان تنهای من است
دوستان رفته ام را جمع کردی دور هم
آسمانا پس چرا این جمع منهای من است
با وجودی که نه دنیا و نه مبنا داشتم
عشق مبنای من است و شعر دنیای من است
هفتصد سال است می تازد به من تیمور لنگ
این خروش ناله ی اجداد و آبای من است
از فرح آبادِ غم ، سگ زوزه می آید ، هنوز
پنجه های اشرف افغان در اجزای من است
اصفهان را من هزاران سال تنها زیستم
اصفهان آیینه ی دیروز و فردای من است
مثل ققنوسی بر آوردم سر از نصف جهان
این که مانده زیر خاکستر بقایای من است
من خودم هندم، خراسانم ، عراقم، بعد از این
هر کجا خواندی غزل اینسان به امضای من است
#عباس_شاه_زیدی
#خروش_اصفهانی
۱۴۰۰ خورشیدی
- ۰ نظر
- ۰۸ فروردين ۰۱ ، ۱۱:۴۶