#شگفتی_های_سبک_اصفهان
وعده ی دیروز ، فردا را معطل کرده است
انتظاری تلخ دنیا را معطل کرده است
بسکه کار افتاده دست دِل دِل دریا و باد
ابر رحمت کوه و صحرا را معطل کرده است
مانده ام حیران میان تنگنای هست و نیست
عمر کوتاه آرزوها را معطل کرده است
دل چه جای چشم در چشم غزالان بستن است؟
این جنون عمری است لیلا را معطل کرده است
عشق در روز جزا می گیرد از عصمت تقاص
هر قَدَر یوسف زلیخا را معطل کرده است
تا بفهمد چند سِرّ غامض و سر بسته را
صبح تا شب خضر موسی را معطل کرده است
کودکی صبح و جوانی ظهر و پیری عصر بود
مرگ یک روز است بد ما را معطل کرده است
ما نمی بینیم از پیدایی ات، ما را ببخش
شرم ، چشمان تماشا را معطل کرده است
عِرض مثل شعر من ردیفش می خورد بر هم "خروش"
هر کسی بیهوده با تقدیر کل کل کرده است
#عباس_شاه_زیدی
#خروش_اصفهانی
#اصفهان
#نصف_جهان
- ۰ نظر
- ۲۶ خرداد ۰۱ ، ۱۸:۲۹