غزلی تازه که ۷ دی ۱۴۰۰ در نکوداشت استاد کمال الدین اسماعیل اصفهانی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری در تالار استاد فرشچیان خواندم
قد یک تاریخ طولانی است سبک بی مثالش
اصفهان است این ، خداوندا نگهدار از زوالش
شهر من شعر است آنقدری که شب ها با تحسر
شاعرانی می کشیدند آه با خواب و خیالش
می چکد از سر در هر کوچه اش شعر و تغزل
از صغیر بی نظیرش ، تا همای پر جلالش
اینکه صائب ماند و شوکت ماند در این شهر یعنی
هر که آمد عشق محکم بست اینجا پرّ و بالش
با همه فخری که دارد در هنر این شهر اما
اصفهان است و جمالش، اصفهان است و کمالش
از پدر ها بر پسرها می رسد آوازه لیکن
از کمال الدین جمال الدین شده پیدا جمالش
در فصاحت شیوه ای آورد در شعرش که حتی
بعد از او شیخ اجل هم شد مرید اعتدالش
قرن هایی رفته و آهوی لفظش می برد دل
با غرور چون پلنگش، با غزل های غزالش
این جنون سامان شهر آشوب را در پای شعرش
من اگر خون غزل را ریختم بادا حلالش
ما ننوشیدیم دریا را و چاهش برد یک شب
تا بنوشد تا ابد از چشمه ی شعر زلالش
عباس شاه زیدی
خروش اصفهانی
- ۰ نظر
- ۰۹ دی ۰۰ ، ۱۸:۲۳