گفت آن که دل تیر ندارد برود
یا طاقت شمشیر ندارد برود
فرداست که این بیشه شود لجه ی خون
هر کس جگر شیر ندارد برود
عباس شاه زیدی
- ۰ نظر
- ۲۹ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۴۴
گفت آن که دل تیر ندارد برود
یا طاقت شمشیر ندارد برود
فرداست که این بیشه شود لجه ی خون
هر کس جگر شیر ندارد برود
عباس شاه زیدی
با صدای آقا سید رضا نریمانی
شعر از عباس شاه زیدی
15 فروردین 98
هیئت فدائیان حسین علیه السلام
هنوز تیشه ی فرهادها رمق دارد
بیا به عقل بگوییم عشق حق دارد
هنوز دوره ی فرهادها و مجنون هاست
زمانه نسخه ی با اصل منطبَق دارد
عجیب نیست که از شرم ، روی پیشانی
به جای خسرو اگر بیستون عرق دارد
میان خلوت خود هم بلند آه نکش
بترس ، باد صبا هم دهان لق دارد
لباس عُزلت از آن کرده ام به تن که خدا
به مصحف آیه ی " مِن شر ما خلق " دارد
زمانه داد گدایان نداد معذور است
هزار حضرت سلطان مستحق دارد
نگاه کن به خط سرخ چشم من ، یعنی
غروب های دلم بیشتر شفق دارد
نمی خورم غم مضمون که سفره ی طبعم
هنوز مصرع رنگین ، طبق طبق دارد
عباس شاه زیدی
خروش اصفهانی
سلام وطن
غروب می شود و فارغ از هیاهوها
نشسته ام به تماشای ساحل و قوها
که ناگهان غزلی پابرهنه در چشمم
شبیه موج گره می زند به ابروها
و مصرعی که مرا می برد به آن قرنی
که آب نفرت و نفرین زدند بر روها
به آن زمان که تو را تکّه تکّه بلعیدند
به صلحنامۀ ننگین ، درون پستوها
به آن زمان که به هر قیمتی و لو ناچیز
تو را معامله کردند منفعت جوها
به پای غرور تو الوند سوخت
دنا گریه کرد و دماوند سوخت
به جان عزیز تو در این غزل
قلم در همین اولین بند سوخت
تو گُر می کشیدی و من آه سرد
که این سایه بان این ستاوند سوخت
وجودم از این داغ آتش گرفت
غرورم به جان تو سوگند سوخت
خزر مثل هامون و زاینده رود
میان تب و تاب اروند سوخت
کلاغی خبر را رها جار زد
تمام درختان " دربند" سوخت
خبر داغ بود و بخارا شنید
دل رودکی در سمر قند سوخت
نکِش بیش از این گُر که روی لبم
غریبانه گل های لبخند سوخت
میان زمستان و سرمای دِی
به حالت دلم مثل اسفند سوخت
به چشمم تمام جهان شد سیاه
که این پرچم بی همانند سوخت
به اوج فلک ، باز هم سر بسای
نخی از غرور تو هر چند سوخت
عباس شاه زیدی
خروش اصفهانی
۱۳۹۶